امروز سي تير ماه سال هشتادو پنج تولد من است .تولد روناك خفن
دلم خيلي گر فته است اميد / احساس/ علاقه / شوق / لذت..........
همه را از ياد برده ام دلم مي خواهد تمام چرا هاي زندگيم را از خدا بپرسم
تصور مي كردم خدا مرا به حال خود رها كرده است با اين احساس
بدر نامهء صبح و زندگي را نگاه مي كردم كه پيام زيبايي شنيدم:
سوي همچنانكه از كنار رود خانه اي مي گذشت در آسمان آبي تمام
لحظات زندگيش را در پر ده نمايش مي د يد.
در طول زندگيش همواره دو رد پا وجود داشت يكي رد پاي خودش
و د يگري ر د پاي خدا
زندگيش را تا صفحهء آخر در پر ده نمايش د يد. هنگامي كه با د قت
به گذشته نگريست متو جه شد كه در لحظه هاي اندوهگين و غمبار زندگيش
فقط يك رد پا وجود دارد.
بسيار متعجب شد و از خدا پرسيد:
تو همواره در مسير جا هموار من بودي؟ چرا در لحظات سخت و د شوار
زندگي مرا به حال خود رها كردي؟!
در آن هنگام خداوند در جوابش فر مود:
بندهء خوبم در آن لحظات سخت رد پاي مرا در كنار رد پاي خو دت ند يدي
به دليل اينكه در آن هنگام من تو را د ر آغوش د اشتم!
اشك ها بر صورتم جاري شد ند و دوباره روي نا اميدم مملو از اميد به وجود
بي نهايتش رسيد............
|
+|
نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385 توسط روناک جون
|
| ارسال به دوستان